نــم نــم بــــــــــــــــــــــــــاران

عکس هایی که گرفته ام...

نم نم چهل و هفتم

سه شنبه 1388/11/20

گلدان های آپارتمانی...

گیاه هان آپارتمانی...

همه گل ها در جست و جوی آفتاب دست بر آسمان دراز می کنند...

پیچ و تاب به خود می دن تا شاید کمی نزدیک تر بشن...

ولی چرا؟

گل های آپارتمانی دست هایشان افتادست...

به بالا فکر نمی کنن... ذهنشان آشفتست

شاید دستانشان خسته شده...

شایدم چون بید مجنون عاشقند...

روز به روز دستانشان کشیده تر می شود تا سرانجام...

به زمین می رسد...................................

 


نم نم چهل و ششم

چهارشنبه 1388/11/14

مرا تنها گذارید...

در این دالان تنهایی

 چه امید ها که نرفت و

چه دلتنگی ها که آمد...

دلخسته ام، دلخسته... مرا دریاب

دریاب دل نا امید ِ بس تنگم

نمی دانم زچه رو، رو آرم به درگاهت

افسوس...

مرا تنها گذارید...

در این دالان تنهایی


نم نم چهل و پنجم

جمعه 1388/11/9

زندگی مثل مکعب روبیک می مونه

رنگ های خیلی شاد و قشنگی داره ولی هرکسی نمیتونه مرتبش کنه

من که هنوز نتونستم مرتبش کنم...


نم نم چهل و چهارم

چهارشنبه 1388/11/7

دریاب...

در کتاب قصه و درس می نوشتند گهگداری از مهر

مهر مادر، مهر یاری، مهر بی پایان

هم مثال مهر مادر بود آفتاب

که از هرکس ستم بیند، نپوشد روی گرم و روشنش هرگز

نشاند مهر خود را بر سر فرزند، به هرسختی و دشواری که باشد

از پس هر پرده و مانع نمایان می شود مهرش فروزان

تو پنداری که از یاد برده است انگار، ولی

گر بنگری بینی زمهر روی او هستی کنون همچین فروزان

اگرچه او شود پنهان، نبینی روی گرمش را به واقع

ولی دریاب اکنون پرتو مهرش را زهر حاجب

نه فردا، نه امروز، بلکه اکنون، دریاب، دریاب...


نم نم چهل وسوم

سه شنبه 1388/11/6

سر انجام، آخرین امتحان هم سر اومد... فارغ التحصیل شدنم مبارک!


نم نم چهل و دوم

شنبه 1388/11/3

کاش میشد، چو موج دریا بود...

گهی آرام و گاه خشمگین بود،

دلم می خواست می بودم، زلال و صاف چون آب،

که هروقت می شدم خشمگین زاین دنیا،

کنم فریاد چون موجی تند و  بی حاصل...

نه هیچ کس بشنود این سوز فریادم،

گرَم بشنید شود خشنود ز پیکارم...

سرانجام هم شوم آنی که بودم من زپیش از این،

نه فریادی، نه آهی و فغانی

کاش میشد، چو موج دریا بود...


نم نم چهل و یکم

پنجشنبه 1388/11/1

یکی پس از دیگری...

تند و تندو تند...بدنبال هم... بدون صف...

کم کم خسته میشن، کنار هم میشینن،

سردشون میشه، میچسبن به هم...

یکی میگه: من خسته شدم، میرم پایین...

بقیه نگاه به هم می کنن، یکی یکی می پرن پایین...

بین راه همهمه ای بر پاست...

وقتی میرسن، یکی میگه: بچه ها زود باشین اومدن استقبال...

بعد... آرام آرام میشینن روی دستای رو به آسمان...

چیزی نمیگذره که

بوی رحمت خدا از کوچه ها بلند میشه...


تعداد کل صفحات: (7) 1   2   3   4   5   6   7   

فهرست وبلاگ

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها